13 بیت المال در زمان عمر:

 

اشارة

نامه ابو المختار به عمر در باره تضییع بیت المال، اعتراض ابن غلّاب به ابو المختار، عمر نصف اموال کارمندانش را مصادره کرد، علت استثنای قنفذ از پرداخت غرامت.
بیت المال در زمان عمر

نامه ابو المختار به عمر در باره تضییع بیت المال‌

ابان می‌گوید: سلیم گفت: ابو المختار بن ابی الصعق این اشعار را برای عمر بن خطاب نوشت:
الا أبلغ امیر المؤمنین رسالة* فأنت امین اللَّه فی المال و الأمر و انت امین اللَّه فینا و من یکن* امینا لربّ النّاس یسلم له صدری فلا تدعن اهل الرّساتیق و القری* یخونون مال اللَّه فی الأدم الحمر و ارسل الی النّعمان و ابن معقل* و ارسل الی حزم و ارسل الی بشر و ارسل الی الحجّاج و اعلم حسابه* و ذاک الّذی فی السّوق مولی بنی بدر و لا تنسینّ التّابعین کلیهما* و صهر بنی غزوان فی القوم ذا وفر و ما عاصم فیها بصفر عیابه* و لا ابن غلّاب من رماة بنی نصر و استلّ ذاک المال دون ابن محرز* و قد کان منه فی الرّساتیق ذا وفر فارسل الیهم یصدقوک و یخبروا* احادیث هذا المال من کان ذا فکر و قاسمهم اهلی فداؤک انّهم* سیرضون ان قاسمتهم منک بالشّطر و لا تدعونّی للشّهادة انّنی* اغیب و لکنّی اری عجب الدّهر اری الخیل کالجدران و البیض کالدّمی* و خطّیّة فی عدّة النّمل و القطر و من ریطة مطویّة فی قرابها* و من طیّ ابراد مضاعفة صفر اذ التّاجر الداری جاء بفأرة* من المسک راحت فی مفارقهم تجری ننوب اذا نابوا و نغزو اذا غزوا* فإنّ لهم مالا و لیس لنا وفر
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 328
یعنی «1»:
بدانید که پیامی را به امیر المؤمنین (عمر) ابلاغ می‌کنم:
«تو امین خدا در مال و در کارها هستی، و تو امین خدا در میان مائی، و هر کس امین خدای مردم باشد سینه‌ام در مقابل او تسلیم است.
اهل روستاها و قصبات را نگذار که مال خدا را با مصرف در خورشهای سرخ رنگ «2» مورد خیانت قرار دهند.
سراغ نعمان و ابن معقل و حزم و بشر بفرست. و نیز سراغ حجاج بفرست و حساب او را بدان. او همان کسی است که در بازار غلام طایفه بنی بدر بود. دو نفر تابعین را فراموش مکن و داماد طایفه بنی غزوان هم در بین آنها صاحب ثروت است. عاصم نیز در میان آنان زنبیلش خالی نیست و همچنین ابن غلّاب که از تیراندازان طایفه بنی نصر است.
آن مال از دست ابن محرز «3» گرفته شد در حالی که او در روستاها اموال زیادی داشت.
سراغ اینان بفرست که سخن راست را برایت بگویند و خبرهای این مال را به کسانی که صاحب فکر هستند خبر دهند. ای خاندانم فدایت! آن اموال را با آنان قسمت کن که اگر تقسیم کنی به نصف آن راضی می‌شوند. ولی مرا برای شهادت فرا مخوان که من پنهان شده عجائب روزگار را تماشا خواهم کرد.
در اموال آنان اسبها را چون دیوار، و کلاه خودها را مانند تصاویر سرخ گونه و نیزه‌های خطّی به تعداد مورچه‌ها و قطره‌های باران، و لباسهای نرم پیچیده در صندوقها و لباسهای خط دار زردرنگ بسیار که پیچیده شده می‌بینم.
هنگامی که تاجر عطر فروش نافه‌ای از مشک بیاورد در جاده‌های آنان به راه می‌افتد. وقتی نوبت به آنان می‌رسد به ما هم می‌رسد و وقتی آنان جنگ می‌کنند ما هم جنگ می‌کنیم، در حالی که آنان اموالی دارند ولی ما اموال زیادی نداریم.
______________________________
(1) باید توجه داشت که این اشعار را یکی از دوستان عمر به عنوان دلسوزی برای او نوشته و لذا القابی که در اینجا برای عمر آمده از زبان او عینا ترجمه می‌شود. نکته دیگر اینکه قطعه‌هایی از این اشعار اشاره به جریان خاصی است که در ذهن گوینده و مخاطب معلوم بوده و منظور از آن برای ما روشن نیست.
(2) «ب»: در خورشها و شراب.
(3) ابن محرز، در کتاب فتوح بلاذری بنام «ابن محرش» آمده است.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 329

اعتراض ابن غلاب به ابو المختار

ابن غلاب مصری «4» هم این اشعار را گفت:
الا ابلغ ابا المختار انّی اتیته* و لم أک ذا قربی لدیه و لا صهر و ما کان عندی من تراث ورثته* و لا صدقات من سبی و لا غدر و لکن دراک الرّکض فی کلّ غارة* و صبری اذا ما الموت کان ورا السّمر بسابغة یغشی اللّبان فضولها* اکفکفها عنّی بابیض ذی وفر یعنی:
«به ابو المختار خبر می‌دهم که من نزد او آمدم در حالی که نه با او فامیل بودم و نه رابطه دامادی داشتم. میراثی که به ارث برده باشم و صدقاتی که از اسیر کردن و غدر و حیله بدست آورده باشم نداشتم. این اموال را با دویدن‌های متصل در هر غارتی و صبر در آن هنگام که مرگ پشت سر نیزه‌ها بود بدست آورده‌ام که با زره کامل بلندی که دانه‌های آن سینه را می‌پوشاند و با شمشیری بلند آن را از خود دفع می‌کردم.

عمر نصف اموال کارمندانش را مصادره کرد

سلیم می‌گوید: عمر بن خطاب در آن سال از همه عمّالش نصف اموالشان را بخاطر شعر ابو المختار بعنوان غرامت گرفت، ولی از قنفذ عدوی هیچ نگرفت در حالی که او هم از عمّالش بود، و آنچه از او گرفته شده بود که بیست هزار درهم بود به او بازگردانید و حتّی یک دهم و نصف یک دهم هم از او نگرفت.
از جمله عمالش که مورد غرامت قرار گرفتند ابو هریره بود که والی بحرین بود.
______________________________
(4) ابن غلاب که نامش خالد بن حرث بود مسئول بیت المال در اصفهان بود و نامش در اشعار ابو المختار آمده است.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 330
اموال او را شمرد که به بیست و چهار هزار رسید و دوازده هزار آن را به عنوان غرامت از او گرفت «5».

علت استثنای قنفذ از پرداخت غرامت‌

ابان می‌گوید: سلیم گفت: علی علیه السّلام را ملاقات کردم و در باره این کار عمر از آن حضرت سؤال کردم. فرمود: هیچ میدانی چرا نسبت به قنفذ خودداری کرده و از او هیچ غرامت نگرفته است؟ عرض کردم: نه. فرمود: زیرا او بود که فاطمه را با تازیانه زد آن هنگام که آمده بود بین من و آنها فاصله شود. فاطمه علیها السّلام هم از دنیا رفت در حالی که اثر تازیانه در بازویش مانند بازوبند باقی مانده بود.
روایت از کتاب سلیم:
1. بحار: ج 8 قدیم ص 223.
روایت از غیر سلیم:
1. فتوح البلدان بلاذری: ص 90 و 226 و 392.
______________________________
(5) در الغدیر: ج 6 ص 277- 271 به نقل از فتوح البلدان بلاذری نام عده‌ای از عمال عمر که مورد غرامت قرار گرفتند و نصف اموالشان را گرفت را ذکر کرده که ذیلا ذکر می‌شود:
ابو بکره ثقفی، نافع ثقفی، حجاج بن عتیک ثقفی عامل فرات، جزء بن معاویه عامل سرّق، بشر بن محتفز عامل جندی شاپور، ابن غلاب مسئول بیت المال اصفهان، عاصم سلمی عامل مناذر، سمرة بن جندب مسئول بازار اهواز، نعمان بن عدی عامل منطقه دجله، مجاشع داماد بنی غزوان مسئول صدقات بصره، شبل بجلی مسئول غنیمتها، ابو مریم بن محرش عامل رامهرمز، سعد بن ابی وقاص عامل کوفه، ابو موسی اشعری عامل بصره، عمرو عاص عامل مصر، عتبه بن ابی سفیان عامل طائف، ابو هریره عامل بحرین.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 331

14 بدعتها و اعتراضات ابو بکر و عمر در دین:

 

اشارة

1. بدعتهای ابو بکر و عمر: غرامت گرفتن عمر از کارگزاران، تعجب امیر المؤمنین علیه السّلام از بدعت پسندی مردم، انتقال مقام ابراهیم علیه السّلام به محل آن در جاهلیّت، تغییر پیمانه صاع و مدّ پیامبر صلی اللَّه علیه و آله، غصب فدک، نقشه قتل امیر المؤمنین علیه السّلام، حبس خمس، آزاد کردن کنیزان صاحب فرزند، قضاوت باطل در مورد نصر و جعده و ابن وبره، بدعت در باره طلاق، حذف «حیّ علی خیر العمل» از اذان، بدعت در حکم همسر مفقود، بدعتهای عمر در باره عجم، بدعت در حکم سرقت، پشتوانه دروغین بدعتهای عمر، بدعت در آزاد کردن کنیزان یمن.
2. اعتراضات و اهانتهای ابو بکر و عمر به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله: بازگشت ابو بکر و عمر از لشکر اسامه، منع عمر از نوشتن کتف، اهانت عمر به صفیّه در مورد شفاعت، مخالفت ابو بکر و عمر در قتل رئیس خوارج، مخالفت ابو بکر و عمر در ابلاغ پیام، بدیها و مخالفتهای ابو بکر و عمر بیش از حد شمارش، اهانت عمر به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و عکس العمل آن حضرت، ابتدای خلقت نوری اهل بیت علیهم السّلام، نسب پیامبر صلی اللَّه علیه و آله، سؤال مردم از انساب و عاقبت خود، اعتراف عمر به اهانت خود نسبت به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله، اعتراض عمر به آن حضرت صلی اللَّه علیه و آله در مورد زکات عبّاس، اعتراض عمر به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در نماز بر جنازه منافق، اعتراض عمر به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در صلح حدیبیّه، اعتراض و انکار عمر در غدیر خم، اعتراض و استهزاء عمر در بیماری امیر المؤمنین علیه السّلام.
3. سوابق سوء ابو بکر و عمر و عثمان در مسأله خلافت: اتمام حجت با سلام بعنوان «امیر المؤمنین»، انتخاب یا انتصاب یا شوری، ابو بکر و عمر بدتر از عثمان.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 332
بدعتها و اعتراضات ابو بکر و عمر نسبت به دین ابان می‌گوید: سلیم گفت: در مسجد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به عدّه‌ای که گرد هم نشسته بودند برخوردم که در میان آنان، بجز سلمان و ابو ذر و مقداد و محمد بن ابی بکر و عمر بن ابی سلمه و قیس بن سعد بن عباده، کسی غیر از بنی هاشم نبود.

1 بدعتهای ابو بکر و عمر

 

غرامت گرفتن عمر از کارگزاران‌

عبّاس به علی علیه السّلام گفت: چه چیزی عمر را مانع شد که از قنفذ هم مانند سایر کارگزارانش غرامت بگیرد؟ امیر المؤمنین علیه السّلام نگاهی به اطرافیانش کرد و چشمانش پر از اشک شد و فرمود: عمر خواست بدین وسیله از قنفذ بخاطر ضربتی که با تازیانه به فاطمه علیها السّلام زد تشکر کرده باشد «1». همان ضربتی که فاطمه علیها السّلام از دنیا رفت در حالی که اثر آن بر بازویش مانند دستبند باقی مانده بود «2».
سپس فرمود: تعجّب است از محبّت این مرد (عمر) و رفیقش قبل از او (ابو بکر) که در قلوب این امّت جای گرفته و تسلیم آنان در برابر او در هر چیزی که بدعت گذاشته است.
اگر کارگزاران عمر خائن بودند و این اموال در دست آنان به خیانت جمع شده بود، او حقّ نداشت آنان را رها کند و باید همه را می‌گرفت چرا که غنیمت مسلمانان است. پس چرا نصف آن را گرفته و نیم دیگر را در دست آنان باقی گذاشت؟!
______________________________
(1) «الف»: ما شکایت می‌کنیم از زدن او فاطمه علیها السّلام را.
(2) «ب»: بر بازوی او دیده می‌شد. «د»: در بازوی او اثر کرده بود.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 333
و اگر خائن نبودند عمر حق نداشت چیزی از اموال آنان را نه کم و نه زیاد بگیرد.
پس چرا نیمی از آن را گرفت؟ حتی اگر به خیانت در دست آنها بود ولی خودشان اقرار نکردند و شاهدی هم بر علیه آنان وجود نداشت برای او حلال نبود نه کم و نه زیاد چیزی از آنان بگیرد.
عجیب‌تر این است که آنان را بر سر کارهایشان باز گردانید! اگر خائن بودند جایز نبود آنان را دوباره بکار گیرد، و اگر خائن نبودند اموال آنها برایش حلال نبود.

تعجب امیر المؤمنین علیه السّلام از بدعت پسندی مردم‌

سپس علی علیه السّلام رو به جمعیت کرد و فرمود: تعجب است از قومی که می‌بینند سنّت پیامبرشان کم کم و دسته دسته تبدیل و تغییر می‌یابد و با این همه راضی می‌شوند و انکار نمی‌کنند بلکه در دفاع از بدعتها غضب می‌کنند و کسانی را که ایراد بگیرند و آن را انکار کنند سرزنش می‌نمایند «3». سپس قومی بعد از ما می‌آیند و بدعت و ظلم و از پیش خود ساخته‌های او را تابع می‌شوند و بدعتهای او را سنّت و دین می‌شمارند و به وسیله آن به پیشگاه پروردگار تقرّب می‌جویند.

انتقال مقام ابراهیم به محلّ آن در جاهلیّت‌

مثل برگردانیدن مقام ابراهیم علیه السّلام از جایی که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله قرار داد به موضعی که در زمان جاهلیت در آن بود و حضرت آن را از آنجا تغییر مکان داده بود «4».
______________________________
(3) «ب»: ... و با این همه غیرت نشان نمی‌دهند و انکار نمی‌نمایند، بلکه در دفاع از بدعتها غضب می‌کنند و به آن راضی می‌شوند و به هر کس که ایراد بگیرد عیب‌جوئی می‌کنند.
(4) در بحار: ج 8 قدیم ص 287 از امام حسین علیه السّلام نقل کرده است که فرمود: محل مقام ابراهیم که حضرت ابراهیم علیه السّلام آن را قرار داد کنار دیوار کعبه بود. و همچنان در آنجا بود تا آنکه اهل جاهلیت آن را به محلی که اکنون در آنجاست تغییر مکان دادند. وقتی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله مکه را فتح کرد آن را به محلّی که حضرت ابراهیم علیه السّلام قرار داده بود برگردانید و همچنان در آنجا بود تا عمر بن خطاب به حکومت رسید و پرسید: چه کسی جای قبلی مقام ابراهیم را می‌داند؟ یک نفر گفت: من با طنابی فاصله آن را گرفته‌ام و اکنون نزد من است.
عمر گفت: آن را برای من بیاور. آن را آورد و اندازه گرفتند و به جای اولش که در زمان جاهلیت بود برگرداندند!
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 334

تغییر پیمانه صاع و مد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله‌

همچنین تغییر صاع و مدّ «5» پیامبر صلی اللَّه علیه و آله، که در حقوق واجب و مستحب طبق آن پیمانه می‌شد. زیاد کردن مقدار پیمانه توسط عمر جز شرّ نتیجه‌ای نداشت زیرا در کفاره قسم و ظهار «6» طبق آن مقدار واجب از غلّات به فقرا داده می‌شد، و پیامبر صلی اللَّه علیه و آله هم فرموده بود:
«خداوندا، بر مدّ و صاع ما برکت عنایت فرما». مردم بین او و این کارش مانع نشدند، بلکه راضی شدند و کاری که انجام داده بود قبول کردند.

غصب فدک‌

همچنین گرفتن او و رفیقش فدک را، در حالی که در دست فاطمه علیها السّلام و در تصرّف او بود و از زمان پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از غلّه و محصول آن استفاده می‌کرد. از او بر آنچه در دستش بود شاهد خواست و سخن او را تصدیق نکرد و ام ایمن را هم تصدیق نکرد. در حالی که او به یقین می‌دانست- همان طور که ما می‌دانیم- فدک در دست او بود، و برای او جایز نبود نسبت به آنچه در دستش بود از او شاهد بخواهد و نه او را در باره آن متّهم کند.
مردم هم از این کار او خشنود شدند و او را ستایش کردند و گفتند: «پرهیزکاری و فضیلت او را بدین کار وادار کرد»! کار زشتشان هنگامی زیبا جلوه کرد که از سخن اوّل خود برگشتند و گفتند: «گمان می‌کنیم فاطمه هرگز غیر حق نمی‌گوید و علی هم جز به حق شهادت نداده است. اگر با ام ایمن زن دیگری بود فدک را برای فاطمه امضا می‌کردیم»! و با این کار نزد جهّال منزلت بیشتری پیدا کردند.
______________________________
(5) صاع و مدّ دو پیمانه اندازه‌گیری در کیل است که صاع واحد بزرگ و مدّ واحد کوچک است. از آنجا که اندازه این دو پیمانه باید دقیق باشد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله مقدار دقیق آن را تعیین فرمودند. ولی عمر مقدار پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را تغییر داد و آن را زیادتر کرد.
(6) «ظهار» عملی بود که در جاهلیّت انجام می‌شد و در اسلام برای کسی که چنین کاری انجام دهد کفاره قرار داده شد، و آن این بود که مردی به همسر خود بگوید: «ظهرک علیّ کظهر امّی» و خلاصه معنایش این است که: «تو مثل مادرم بر من حرام هستی».
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 335
مگر آنها چه بودند و چه کسی دستور داده بود که آنان حاکم باشند «7» و عطا کنند یا مانع از حق کسی شوند؟! ولی امت به آن دو مبتلا شدند و آنها هم خود را داخل چیزی کردند که حقی در باره آن نداشتند و در مورد آن چیزی نمی‌دانستند.
هنگامی که ابو بکر می‌خواست فدک را از دست فاطمه علیها السّلام خارج کند در حالی که در دست او بود آن حضرت به آنها فرمود: «آیا در دست من نبود و وکیل من در آن نبود و در زمان حیات پیامبر صلی اللَّه علیه و آله غلّه آن را نخورده بودم»؟ گفتند: بلی. فرمود: «پس چرا در مورد چیزی که در دست من است از من دلیل و شاهد می‌خواهید»؟ گفتند: چون غنیمت مسلمانان است، اگر شاهد آوردی به تو می‌دهیم و گر نه امضا نمی‌کنیم! فاطمه علیها السّلام- در حالی که مردم در اطراف آن دو نفر می‌شنیدند- فرمود: «می‌خواهید کاری که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله کرده ردّ کنید و در باره ما بخصوص حکمی جاری کنید که در باره سایر مسلمین انجام نداده‌اید؟ ای مردم، بشنوید آنچه این دو مرتکب می‌شوند «8». چه نظر می‌دهید اگر من اموالی را که در دست مسلمین است ادّعا کنم، آیا از من شاهد می‌خواهید یا از آنها»؟ گفتند: البتّه از تو می‌خواهیم. فرمود: حال اگر همه مسلمانان آنچه در دست من است ادّعا کنند از آنها شاهد می‌خواهید یا از من؟
عمر غضبناک شد و گفت: این غنیمتی است برای مسلمین و زمین آنها است، و آن در دست فاطمه است و محصول آن را می‌خورد. اگر شاهدی بر ادعای خود آورد که پیامبر از بین مسلمین این غنیمت و حقّشان را به فاطمه بخشیده در این باره تجدید نظر می‌کنیم.
حضرت زهرا علیها السّلام فرمود: مرا بس است! ای مردم شما را بخدا قسم می‌دهم، آیا از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نشنیدید که می‌فرمود: «دخترم فاطمه سیّده زنان اهل بهشت است»؟ گفتند: آری بخدا قسم این را از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شنیدیم. فرمود: «آیا سیده زنان اهل بهشت ادّعای باطل می‌کند و آنچه حقّش نیست می‌گیرد؟ اگر چهار نفر بر علیه من به فحشا شهادت دهند یا دو نفر به سرقت شهادت دهند، آیا سخن آنان را بر علیه من تصدیق می‌کنید»؟
______________________________
(7) «ب»: در شأن آنها نیست که حاکم باشند.
(8) «ب»: بشنوید آنچه عتیق (ابو بکر) بر ما تحمیل می‌کند. «الف» خ ل: بشنوید گناهی را که اینان مرتکب می‌شوند.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 336
در اینجا ابو بکر ساکت شد، ولی عمر گفت: آری، و بر تو حدّ جاری می‌کنیم!!! فرمود: دروغ گفتی و لئامت خود را ثابت کردی، مگر آنکه اقرار کنی بر دین محمد صلی اللَّه علیه و آله نیستی. کسی که شهادتی را بر علیه سیده زنان اهل بهشت قبول می‌کند یا حدّی را بر او جاری می‌نماید ملعون است و به آنچه خدا بر محمّد صلی اللَّه علیه و آله نازل کرده کافر است، زیرا کسانی که خداوند همه بدیها را از آنان برده و آنان را پاک گردانیده شهادتی بر علیه‌شان روا نیست، چون از هر بدی معصوم‌اند و از هر فحشائی پاک شده‌اند. ای عمر، در باره اهل این آیه (آیه تطهیر) به من خبر ده، اگر قومی بر علیه آنان یا یکی از ایشان نسبت شرک یا کفر یا فحشا دهد آیا مسلمانان از ایشان برائت می‌جویند و بر آنها حدّ جاری می‌کنند؟
عمر گفت: آری، آنان با سایر مردم در این باره یکی هستند. فرمود: «دروغ گفتی و کافر شدی، آنها با سایر مردم در این باره یکی نیستند، زیرا خداوند آنان را معصوم قرار داده و در باره عصمت و طهارت آنان آیه نازل کرده و همه بدی‌ها را از ایشان برده است.
پس هر کس بر علیه آنان مطلبی را تصدیق کند خدا و رسولش را تکذیب نموده است».
ابو بکر گفت: ای عمر، تو را قسم می‌دهم که ساکت باشی!

نقشه قتل امیر المؤمنین علیه السّلام‌

شب که شد ابو بکر و عمر سراغ خالد بن ولید فرستادند و گفتند: ما می‌خواهیم موضوعی را پنهانی با تو در میان بگذاریم «9» و آن را به تو واگذار کنیم بخاطر اطمینانی که به تو داریم. خالد گفت: هر کاری می‌خواهید به من واگذار کنید که من مطیع فرمان شما هستم. گفتند: «این پادشاهی و سلطنت تا علی زنده است برای ما فایده ندارد. نشنیدی به ما چه گفت و چگونه با ما روبرو شد؟ ما در امان نیستیم که او پنهانی به سوی خود دعوت کند و عدّه‌ای به او پاسخ مثبت دهند و او بر علیه ما قیام کند، چرا که او شجاعترین عرب است و ما هم نسبت به او این کارهائی که دیدی مرتکب‌شده‌ایم و در حکومت
______________________________
(9) «ب» و «د»: کاری را با تو مشورت کنیم.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 337
پسر عمویش بر او غالب شدیم در حالی که حقی در آن نداشتیم و فدک را هم از دست همسر او بیرون آوردیم. (ابو بکر گفت:) وقتی نماز صبح را با مردم خواندم کنار او بایست و شمشیرت همراهت باشد. وقتی من نماز را خواندم و سلام دادم گردن او را بزن»!! علی علیه السّلام می‌فرماید: خالد بن ولید در حالی که شمشیرش را به کمر بسته بود در کنار من به نماز ایستاد. ابو بکر هم به نماز ایستاد و در تصمیم خود متردّد و پشیمان شده و متحیّر مانده بود، تا آنجا که نزدیک بود آفتاب طلوع کند! لذا قبل از آنکه سلام دهد گفت:
«آنچه به تو دستور داده بودم انجام مده» و سپس سلام نماز را داد!! به خالد گفتم: موضوع چه بود؟! گفت: به من دستور داده بود که وقتی سلام نماز را داد گردن تو را بزنم. گفتم: آیا چنین کاری را می‌کردی؟ گفت: آری بخدا قسم، اگر سلام می‌داد انجام می‌دادم!

حبس خمس‌

سلیم می‌گوید: سپس امیر المؤمنین علیه السّلام رو به عباس و اطرافیانش کرد و فرمود «10»: آیا تعجب نمی‌کنید از اینکه او و رفیقش سهم ذوی القربی را که خداوند برای ما در قرآن واجب کرده حبس نموده‌اند؟! خدا هم می‌دانست که اینان بزودی در این باره به ما ظلم می‌کنند و آن را از دست ما خارج می‌کنند و لذا فرمود: إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلی عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ «11»، «اگر به خدا و به آنچه در روز فرقان، روزی که دو گروه با یک دیگر ملاقات می‌کنند نازل کردیم ایمان آورده‌اید ...» «12».
______________________________
(10) عبارت در کتاب ارشاد القلوب چنین است: سپس امیر المؤمنین علیه السّلام رو به اطرافیانش کرد و فرمود: آیا برای شما رأیی ظاهر نشد که باعث شد آنان بر ما اهل بیت از هر جانب و به هر شکلی مسلط شوند و از هیچ گونه دور کردن و به نهایت درجه بدرفتاری و گرفتن حقوق ما کوتاهی نکنند. آیا عجیب نیست که او و رفیقش سهم ذوی القربی را از ما حبس می‌کنند ....
(11) سوره انفال: آیه 41.
(12) منظور حضرت این است که خداوند آیه خمس را بصورت شرط آورده که اگر مؤمن هستید چنین کنید، اشاره به اینکه در آینده عده‌ای به آن ایمان نخواهند داشت.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 338

الحاق خانه جعفر به مسجد

تعجب است از اینکه عمر خانه برادرم جعفر را خراب کرد و آن را به مسجد ملحق نمود و از قیمت آن نه کم و نه زیاد چیزی به پسرانش نداد. مردم هم این را بر او عیب نگرفتند و تغییر هم ندادند، گویی خانه مردی از دیلم را گرفته است «13»!

بدعت در غسل جنابت‌

تعجب است از جهل عمر و جهل امّت که او به همه عمّالش نوشت: «اگر جنب آب پیدا نکرد بر او واجب نیست نماز بخواند، و نباید بر خاک تیمّم کند تا آب بیابد، اگر چه آب پیدا نکند تا خدا را ملاقات کند»! مردم هم قبول کردند و به آن راضی شدند، در حالی که هم خود او و هم مردم می‌دانستند که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به عمار و ابو ذر دستور داد که از جنابت تیمّم کنند و نماز بخوانند. این دو نفر و غیر اینها هم نزد عمر شهادت دادند «14»، ولی او قبول نکرد و در مقابل آنان سری بلند نکرد و توجهی ننمود.

بدعت در ارث جدّ

تعجب از اینکه آن دو بدون علم و بی‌توجه و از روی جهل قضاوتهای مختلفی در باره ارث جد نمودند «15»، و از روی جرأت بر پروردگار و بی‌تقوائی آنچه را نمی‌دانستند ادعا کردند. آنان ادعا کردند که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از دنیا رفت در حالی که در باره جدّ
______________________________
(13) «ب» و «د»: مردم او را سرزنش نکردند گویی خانه مردی از ترک یا کابل را گرفته است.
(14) در الغدیر: ج 6 ص 83 روایت کرده است که مردی نزد عمر آمد و گفت: من جنب شدم و آب پیدا نکردم. عمر گفت: نماز نخوان! عمار گفت: آیا بیاد نداری که من و تو در لشکری به جنگ رفته بودیم و جنب شدیم و آب نیافتیم. در آن روز تو نماز نخواندی ولی من در خاک غلطیدم و نماز خواندم. پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود: کافی بود دستت را بر خاک بزنی و در آن بدمی و به صورت و دستانت بکشی. عمر در جواب عمار گفت: ای عمار از خدا بترس!! عمار هم گفت: اگر نمی‌خواهی این حدیث را نقل نکنم!!
(15) از آنجا که در باره ارث جدّ (پدر بزرگ) هم ابو بکر و هم عمر قضاوتهای مختلفی نموده‌اند لذا در این قسمت ضمیر تثنیه آمده و هر دو نفر ذکر شده‌اند. به الغدیر: ج 6 ص 117 و ج 7 ص 120 مراجعه شود.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 339
حکمی نکرده بود. هیچ کس هم ادّعا نکرد که ارث جدّ را می‌داند. بلکه در این باره تابع آن دو نفر شدند و سخن آنان را تصدیق کردند!

آزاد کردن کنیزان صاحب فرزند

همچنین از بدعتهای عمر حکم به آزادی کنیزانی است که صاحب فرزند می‌شوند «16»، که مردم در این مورد هم سخن او را مورد عمل قرار دادند و امر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را کنار گذاشتند.

قضاوت باطل در مورد نصر و جعده و ابن وبره‌

همچنین آن حکمی که در باره نصر بن حجاج «17» و جعدة از طایفه بنی سلیم «18» و ابن وبرة «19» به اجرا در آورد.
______________________________
(16) اشاره به بدعت عمر است که گفت: هر کنیز حامله وقتی وضع حمل کند آزاد می‌شود.
(17) اشاره به تبعید بدون جهت نصر بن حجاج است. در بحار: ج 8 قدیم ص 286 روایت کرده که روزی عمر در کوچه‌های مدینه گردش می‌کرد. صدای زنی را شنید که در خانه‌اش شعر عاشقانه‌ای می‌خواند و در آن نصر بن حجاج را معشوقه خود می‌خواند. دستور داد نصر را حاضر کنند. وقتی او را آوردند دید از نظر سیما و چشمان و موهایش زیباترین مردم است. ابتدا دستور داد موی سر او را تراشیدند و در نتیجه صورت زیبای او بهتر دیده شد. دستور داد تا عمامه بر سر بگذارد و در نتیجه چشمانش زیباتر دیده شدند. عمر گفت: در شهری که من هستم نباید ساکن باشی! گفت: برای چه؟ عمر گفت: حرف همین است که گفتم! و دستور داد او را به بصره تبعید کردند! عمر نظیر این حکم را در باره پسر عموی نصر بن حجاج نیز صادر کرد. به طبقات ابن سعد: ج 3 ص 385 مراجعه شود. لازم به تذکر است که جنبه بدعت در این حکم عمر آن است که مجرد زیبا بودن یک شخص که یک مسأله خدادادی است این حق را به کسی نمی‌دهد که بدون جرم سر او را بتراشد و سپس او را تبعید نماید.
(18) اشاره به شلاق زدن بی‌جهت به جعده است. در طبقات ابن سعد: ج 3 ص 285 روایت کرده که نامه‌ای بدست عمر رسید که در آن اشعاری بود و خلاصه‌اش این بود که شخصی از جعده شکایت کرده بود که در خانه زنانی که شوهرشان در سفر است و غایبند می‌رود و گوئی می‌خواهد با آنان رابطه برقرار کند.
عمر جعده را فرا خواند و دستور داد پاهایش را ببندند و صد ضربه شلاق به او بزنند و به او دستور داد بر زنانی که شوهرشان غائب است وارد نشود. جنبه بدعت در این حکم هم این است که اولا بدون ثبوت صدق شکایت‌کننده در باره او حکم کرده، و ثانیا احتمال ارتباط با زنان بوده و هنوز ثابت نشده بود، و ثالثا صد ضربه شلاق حد برای زنای ثابت شده است و در اینجا بر فرض ثبوت شکایت، مجرد ارتباط ثابت می‌شود که باید کمتر از حدّ شرعی و بعنوان تعزیر مجازات شود.
(19) قضیه ابن وبره در مدارک موجود یافت نشد.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 340

بدعت در باره طلاق‌

عجیب‌تر از اینها، آنکه ابو کنف عبدی نزد عمر آمد و گفت: «من در حالی که غائب بودم همسرم را طلاق دادم و خبر طلاق به او رسید. بعد در حالی که او در عدّه بود رجوع کردم و خبر رجوع را برای او نوشتم ولی نوشته من به دست او نرسید تا آنکه ازدواج کرد».
عمر در جواب او نوشت: «اگر این کسی که با او ازدواج کرده دخول نموده همسر او حساب می‌شود، و اگر دخول نکرده همسر توست»!! این مطلب را نوشت در حالی که من حاضر بودم ولی با من مشورت نکرد و از من سؤال ننمود، گوئی خود را با علمش از من مستغنی می‌دید «20». خواستم او را نهی کنم ولی با خود گفتم: باکی ندارم تا خدا رسوایش کند. ولی مردم بر او عیب نگرفتند بلکه تحسین کردند و آن را سنّت قرار دادند و از او قبول کردند و آن را عمل درست حساب کردند، در حالی که این حکمی بود که اگر دیوانه بی‌ارزش کم عقلی هم می‌خواست در این باره حکم کند بیش از این نمی‌گفت «21».

حذف «حیّ علی خیر العمل» از اذان‌

همچنین برداشتن او «حیّ علی خیر العمل» را از اذان «22»، که مردم آن را سنّت حساب کردند و در این حکم تابع او شدند.

بدعت در حکم همسر مفقود

همچنین حکم او در باره مرد مفقود که «مهلت زنش چهار سال است و بعد از آن ازدواج می‌کند. اگر شوهرش آمد بین باز پس گرفتن همسرش و یا گرفتن مهریه او مخیّر می‌شود»!!
______________________________
(20) در کتاب ارشاد القلوب: خود را با جهلش از من مستغنی می‌دید.
(21) در کتاب ارشاد القلوب عبارت چنین است: در این باره قضاوتی کرد که اگر دیوانه‌ای حکم می‌کرد بر او ایراد می‌گرفتند.
(22) در الغدیر: ج 6 ص 213 روایت کرده که عمر گفت: سه کار در زمان پیامبر حلال بود که من آنها را حرام می‌کنم و برای آنها عقاب می‌نمایم: حج تمتّع، متعه زنان، حیّ علی خیر العمل در اذان.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 341
مردم این حکم او را هم تحسین کردند و آن را سنّت حساب کردند و بخاطر جهل و نادانی به کتاب خدا و سنّت پیامبرش از او قبول نمودند.

بدعتهای عمر در باره عجم‌

همچنین عمر هر عجمی را از مدینه اخراج کرد «23».
و طنابی به طول پنج وجب برای عمّالش به بصره فرستاد و گفت: «هر کس از عجمها را گرفتید که قامت او بقدر این طناب بود گردنش را بزنید»!! و همچنین برگرداندن او زنان اسیر شوشتر را در حالی که حامله بودند «24»!

بدعت در حکم سرقت‌

در مورد بچه‌هایی که در بصره سرقت کرده بودند طنابی فرستاد و گفت: «هر کدام به بلندی این طناب رسید دست او را قطع کنید» «25»!!

پشتوانه دروغین بدعتهای عمر

عجیب‌تر از آن اینکه کذّابی، دروغی را در باره عمر شایع کرد، و خود او و جاهلان آن را پذیرفتند و گمان کردند که «ملائکه بر لسان عمر سخن می‌گوید و به او تلقین می‌کند» «26»!
______________________________
(23) در مروج الذهب مسعودی: ج 2 ص 320 روایت کرده که: عمر اجازه نمی‌داد احدی از عجم وارد مدینه شود.
(24) یعنی زنانی را که در جنگ شوشتر اسیر شده بودند و پس از تقسیم بین مسلمانان بعنوان کنیز از آنان حامله شده بودند، دوباره آزاد کرد بدون آنکه مسأله فرزندان در مورد آنان حل و فصل شود.
(25) نظیر این را علامه امینی در الغدیر: ج 6 ص 171 آورده که پسری از اهل عراق سرقت کرده بود. عمر نوشت: «او را وجب کنید، اگر شش وجب شد دستش را قطع کنید»! او را وجب کردند بقدر یک انگشت کم بود و آزاد شد!
(26) در این باره به الغدیر: ج 6 ص 331 و نیز آخر حدیث 10 کتاب حاضر مراجعه شود.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 342

بدعت در آزاد کردن کنیزان یمن‌

همچنین عمر زنان اسیر یمن را آزاد کرد «27».

2 اعتراضات و اهانتهای ابو بکر و عمر به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله‌

 

بازگشت از لشکر اسامه‌

همچنین بازگشت عمر و رفیقش (ابو بکر) از لشکر اسامة بن زید در حالی که بعنوان «امیر» بر او سلام کرده بودند «28».

منع از نوشتن «کتف»

عجیب‌تر از آن اینکه خدا می‌داند و مردم هم می‌دانند «29» که او پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را از نوشتن کتفی که خواسته بود مانع شد «30». ولی این کارش نزد مردم ضرری به او نزد و نقصی برای او حساب نشد.
______________________________
(27) این بدعت نظیر آزادی کنیزان شوشتر است که از مسلمانان حامله بودند. در کتاب ایضاح فضل بن شاذان:
ص 463 روایت کرده که عمر زنان اسیر یمن را در حالی که حامله بودند آزاد کرد و آنان را از دست مالکانشان که آنها را خریده بودند گرفت، بدون آنکه مسأله فرزندان در رحم آنان حل شود.
(28) در بحار: ج 8 قدیم ص 245 روایت کرده که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شب بیست و ششم ماه صفر سال یازدهم هجرت به مردم دستور داد برای جنگ با روم آماده شوند. اسامه را فرا خواند و او را سر لشکر قرار داد و علم را به او سپرد و کسانی را که از لشکر او تخلف کنند لعنت کرد. از جمله افرادی که بخصوص نام برد ابو بکر و عمر بودند، که این دو در شب رحلت حضرت به مدینه بازگشتند و برای غصب خلافت آماده شدند. حضرت در آن شب فرمود: «امشب شر عظیمی وارد مدینه شده است». به پاورقی 32 از حدیث 58 این کتاب نیز مراجعه شود.
(29) «ب»: خدا به مردم فهماند. در ارشاد القلوب: او و آنان که با او و در اطراف او هستند می‌دانند.
(30) در باره قصه «کتف» به حدیث 11 و 49 کتاب حاضر مراجعه شود.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 343

اهانت عمر به صفیّه در مورد شفاعت‌

او بود که در باره صفیه (عمه پیامبر صلی اللَّه علیه و آله) آن سخنان را گفت. حضرت هم غضبناک شد و آن سخنان را فرمود «31».

مخالفت ابو بکر و عمر در قتل رئیس خوارج‌

او و رفیقش بودند که از قتل مردی که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله دستور کشتن او را داده بود خودداری کردند. آن حضرت بعد از آن دو، به من دستور داد و در این باره مطالبی فرمود «32».

مخالفت ابو بکر و عمر در ابلاغ پیام‌

پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به ابو بکر دستور داد تا در بین مردم ندا کند. «هر کس با توحید خدا را ملاقات کند و به او هیچ شریکی قائل نشود، داخل بهشت می‌شود». عمر مانع ابو بکر شد.
______________________________
(31) در بحار: ج 8 قدیم ص 200 از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که پسر صفیه دختر عبد المطلب از دنیا رفته بود.
عمر به او برخورد کرد و گفت: «گوشواره‌ات را بپوشان که فامیلی تو با پیامبر برایت نفعی نخواهد داشت»!! صفیه گفت: تو مگر گوشواره مرا دیدی ای زنا زاده؟ سپس صفیه نزد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آمد و این جریان را به آن حضرت خبر داد و گریست. حضرت بیرون آمد و ندا کرد تا مردم جمع شدند. سپس فرمود: چه شده است که عدّه‌ای گمان می‌کنند خویشاوندی من نفعی ندارد ....
(32) در الغدیر: ج 7 ص 216 از ابی سعید خدری روایت کرده است که: ابو بکر نزد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آمد و گفت: یا رسول اللَّه، من از فلان مکان می‌گذشتم، مردی با خشوع و خوش سیما مشغول نماز بود. حضرت به او فرمود: سراغ او برو و او را بقتل برسان. ابو بکر سراغ او رفت ولی او را به آن حالت دید و نخواست او را بکشد و نزد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله برگشت. حضرت به عمر فرمود: برو و او را بکش. عمر هم آمد و چون او را به همان حالتی که ابو بکر دیده بود ملاحظه کرد او را نکشت و برگشت و گفت: من او را در حال خشوع یافتم و نخواستم او را بکشم. حضرت فرمود: یا علی، تو برو و او را بکش. علی علیه السّلام آمد ولی او را ندید و برگشت و عرض کرد: یا رسول اللَّه، او را ندیدم. حضرت فرمود: «آن مرد و اصحابش قرآن را می‌خوانند ولی از گلویشان تجاوز نمی‌کند. از دین بیرون می‌روند همان طور که تیر به شکار اصابت کند و از تن او بیرون آید، و دوباره به دین بر نمی‌گردند مگر آنکه تیر به شکاف خود برگردد. آنان را بکشید که بدترین مردمان هستند. و آن مرد ذو الثدیة رئیس خوارج نهروان بود.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 344
ابو بکر هم سخن عمر را اطاعت کرد و از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله سرپیچی کرد و امر آن حضرت را اجرا نکرد. پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در این باره هم مطالبی فرمود.

بدیها و مخالفتهای بیشمار ابو بکر و عمر

امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: بدیهای عمر و رفیقش (ابو بکر) بیش از آن است که به شماره و حساب آید. با این همه، این بدیها باعث نقص آن دو نزد جهال و عامّه مردم نشده است، بلکه نزد ایشان محبوب‌تر از پدران و مادران و خود آنها هستند، و مردم بخاطر آنها غضب می‌کنند در حدّی که برای پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آن طور غضب نمی‌کنند «33».

اهانت عمر به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و عکس العمل آن حضرت‌

علی علیه السّلام فرمود: روزی از کنار صُهاکی «34» می‌گذشتم که به من گفت: «مثل محمد «35» جز مثل درخت خرمایی که در محل زباله‌ای روییده باشد نیست»! من نزد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آمدم و این مطلب را گفتم. حضرت غضب کرد و با همان حال غضب بر منبر آمد. انصار بخاطر غضبی که از آن حضرت دیدند دهشت زده شدند و غرق در اسلحه آمدند.
حضرت فرمود: «چه شده است اقوامی را که مرا در مورد خویشاوندانم سرزنش می‌کنند؟ در حالی که از من شنیده‌اند آنچه در فضیلت آنان گفته‌ام و همچنین فضیلت دادن خدا ایشان را و آنچه خدا به ایشان اختصاص داده که بدیها را از ایشان برده و آنان را پاک گردانیده است. همچنین شنیده‌اید آنچه در باره افضل اهل بیتم و بهترین آنها گفته‌ام از آنچه خداوند او را بدان اختصاص داده و او را اکرام نموده و تفضیل داده مانند سبقت او در اسلام و گرفتاریهای او در راه آن، و خویشاوندی او با من و اینکه او نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی است. بعد از اینها گمان می‌کنید مثل من در اهل بیتم همچون درخت خرمایی روییده در زباله است»؟!
______________________________
(33) در کتاب ارشاد القلوب در اینجا اضافه کرده: و از ذکر آن دو به بدی پرهیز می‌کنند بگونه‌ای که در مورد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله پرهیز نمی‌کنند.
(34) صُهاکی کنایة از عمر است که به اعتبار مادرش «صُهاک» آورده شده است.
(35) «الف»: مثل محمد در اهل بیتش ....
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 345

ابتدای خلقت نوری اهل بیت علیهم السّلام‌

بدانید که خداوند مخلوقاتش را آفرید و آنان را به دو گروه تقسیم نمود، و مرا در بهترین دو گروه قرار داد. سپس یک فرقه را به سه گروه تقسیم کرد که از شعبه‌ها و قبایل و خاندانهایی تشکیل می‌شد، و مرا در بهترین شعبه‌ها و قبیله‌ها قرار داد. سپس آنها را هم به خاندانهایی تقسیم کرد و مرا در بهترین خاندانها قرار داد، و این همان کلام خداوند است که: إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً «36». این آیه در اهل بیت من و عترتم و خودم و برادرم علی بن ابی طالب تحقّق پیدا کرده است.
بدانید که خداوند نظری به اهل زمین کرد و مرا از میان ایشان انتخاب کرد. سپس نظر دیگری کرد و برادرم علی و وزیر و وصیّم و جانشینم در امتم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از مرا انتخاب کرد، و مرا بعنوان رسول و نبی و راهنما مبعوث کرد و به من وحی نمود که علی را بعنوان برادر و ولی و وصیّ و خلیفه در امتم بعد از خود قرار دهم.
بدانید که او صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از من است. هر کس او را یاری کند خدا او را یاری می‌کند، و هر کس با او دشمنی کند خدا او را دشمن می‌دارد «37»، و هر کس او را دوست بدارد خدا او را دوست می‌دارد، و هر کس او را مبغوض بدارد خدا او را مبغوض می‌دارد. جز مؤمن او را دوست ندارد و جز کافر او را مبغوض نمی‌دارد. او سرپرست زمین بعد از من «38» و باعث آرامش آن و کلمه تقوای خداوند و ریسمان محکم الهی است. آیا می‌خواهید نور خدا را با دهانتان خاموش کنید؟ خداوند نور خود را به نهایت می‌رساند اگر چه مشرکان را خوش نیاید. دشمنان خدا می‌خواهند نور برادرم را خاموش کنند، ولی خدا نمی‌گذارد تا آنکه نور خود را کامل نماید.
______________________________
(36) سوره احزاب: آیه 33.
(37) «ب» و «د»: هر کس او را یاری کند خدا را یاری کرده و هر کس او را دشمن بدارد خدا را دشمن داشته است.
(38) در کتاب فضائل: زینت زمین.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 346
ای مردم، حاضران شما سخن مرا به غائبان برسانند. خدایا بر اینان شاهد باش.
ای مردم، خداوند نظر سوّمی نمود و بعد از من از میان آنها دوازده جانشین از اهل بیتم انتخاب کرد که آنان برگزیدگان امتم هستند. یازده امام یکی پس از دیگری بعد از برادرم می‌باشند که هر یک از دنیا برود یکی از آنان خلافت را بدست می‌گیرد.
مثل آنان مثل ستارگان در آسمان است که هر ستاره‌ای غروب کند ستاره دیگری طلوع می‌کند، چون آنان امامان هدایت‌کننده هدایت‌شده‌ای هستند که حیله کسانی که با ایشان مکر کنند و خوار کردن آنان که ایشان را خوار کنند به ایشان ضرری نمی‌رساند، بلکه خداوند به کسانی که با ایشان حیله کنند یا آنان را خوار کنند با همان مکر و خواری ضرر می‌زند.
آنان حجّت‌های خداوند در زمین و شاهدان او بر خلقش هستند. هر کس از آنان اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هر کس از ایشان سرپیچی کند از خدا سرپیچی کرده است. آنان با قرآن و قرآن با آنان است، نه ایشان از قرآن جدا می‌شوند و نه قرآن از ایشان جدا می‌شود تا در حوض کوثر بر من وارد شوند.
اوّل امامان برادرم علی بهترین آنهاست. سپس پسرم حسن و سپس پسرم حسین و سپس نه نفر از فرزندان حسین که مادرشان دخترم فاطمه است. صلوات خدا بر آنان باد.
بعد از آنان (در فضیلت)، پسر عمویم و برادر برادرم جعفر بن ابی طالب «39» و عمویم حمزة بن عبد المطلب است.
بدانید که من محمد بن عبد اللَّه هستم و بهترین انبیاء و مرسلین هستم. دخترم فاطمه سیده زنان اهل بهشت است، و علی و فرزندان او که اوصیائند بهترین اوصیاء هستند، و اهل بیت من بهترین اهل بیت‌های پیامبرانند و دو پسرم آقای جوانان اهل بهشتند.
ای مردم، امیدهای شما به شفاعت من است، آیا اهل بیت من از آن عاجزند؟
هر کس که از نسل جدم عبد المطلب بدنیا آمده باشد و خدا را با توحید و بدون آنکه شرکی قائل شود ملاقات کند، او را وارد بهشت می‌کند، اگر چه گناهانش بعدد ریگها و
______________________________
(39) یعنی جعفر بن ابی طالب برادر امیر المؤمنین علیه السّلام است و امیر المؤمنین علیه السّلام هم برادر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله است.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 347
کف دریاها باشد «40».
ای مردم، اهل بیت مرا در حیات من و پس از من بزرگ بشمارید و به ایشان اکرام کنید و آنان را فضیلت دهید «41». برای احدی جایز نیست به احترام دیگری از جایش برخیزد مگر برای اهل بیتم. اگر من حلقه درب بهشت را بگیرم و سپس پروردگار برایم تجلّی کند و من به سجده در آیم و به من اجازه شفاعت داده شود کسی را بر اهل بیتم مقدّم نمی‌دارم.

نسب پیامبر صلی اللَّه علیه و آله‌

فرمود: ای مردم، نسبت مرا بگوئید که من کیستم؟! یک نفر از انصار برخاست و عرض کرد «42»: از غضب خدا و رسولش به خدا پناه می‌بریم. یا رسول اللَّه، به ما خبر ده که چه کسی در باره اهل بیتت تو را اذیت کرده تا گردن او را بزنیم «43» و بدین وسیله به عترتش نیکی شده باشد.
حضرت فرمود: نسب مرا این گونه بگوئید: «من محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب بن هاشم»، و حضرت نسب خود را تا نزار ذکر کرد و بعد تا حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل اللَّه رساند «44» و سپس فرمود: من و اهل بیتم با طینت پاکی از زیر عرش تا آدم
______________________________
(40) این عبارت در کتاب فضائل چنین است: «ای مردم، آیا شفاعت مرا نسبت به خود امیدوارید و من از شفاعت اهل بیت خود عاجزم؟! ای مردم، هر کس فردای قیامت با ایمان خدا را ملاقات کند بدون آنکه شرکی بورزد اجر او بهشت است اگر چه گناهانش بقدر خاک زمین باشد». البته توحید بدون ولایت اهل بیت علیهم السّلام ارزشی ندارد که در روایات به تواتر وارد شده است.
(41) این عبارت در کتاب «مشارق انوار الیقین» چنین است: ای مردم، اهل بیت مرا بزرگ بدارید و آنان را دوست بدارید و بعد از من همراه آنان باشید که ایشان صراط مستقیم هستند.
(42) این عبارت در کتاب فضائل چنین است: انصار برخاستند و در حالی که اسلحه‌ها را بدست گرفته بودند گفتند: ....
(43) «ب» و «د»: تا او را بکشیم.
(44) در کتاب فضائل در اینجا اضافه کرده: سپس نسب خود را تا نوح پیش رفت. در بحار: ج 15 ص 107 نسب پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را تا حضرت آدم علیه السّلام چنین روایت کرده است: محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصیّ بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن خزیمة بن مدرکة بن طابخة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان ابن ادّ بن ادد بن الیسع بن الهمیسع بن سلامان بن نبت بن حمل بن قیدار بن اسماعیل بن ابراهیم بن تارخ بن ناخور بن سروغ بن هود بن ارفخشذ بن متوشلح بن سام بن نوح بن لمک بن ادریس بن مهلائیل بن زبارز بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم علیه السّلام.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 348
بوده‌ایم و نسل ما همه‌اش نکاح بوده و زنا نبوده است و ازدواجهای جاهلیت به نسل ما مخلوط نشده است.

سؤال مردم از انساب و عاقبت خود

فرمود: از من سؤال کنید. بخدا قسم هیچ کس در باره پدر و مادرش و نسبش از من نمی‌پرسد مگر اینکه به او خبر می‌دهم.
مردی برخاست و گفت: پدر من کیست؟ فرمود: «پدر تو فلانی است، همان کسی که بعنوان پسر او خوانده می‌شوی». آن مرد خدا را حمد و ثنا نمود و گفت: اگر مرا به غیر او هم نسبت می‌دادی راضی می‌شدم و تسلیم بودم.
مرد دیگری برخاست و پرسید: پدر من کیست؟ فرمود: «پدر تو فلانی است»، و حضرت شخص دیگری غیر آنکه بنام پدرش معروف بود ذکر نمود. آن مرد هم از اسلام مرتد شد.
مرد دیگری برخاست و گفت: آیا من از اهل بهشتم یا اهل آتش؟ فرمود: از اهل بهشت. مرد دیگری برخاست و گفت: من اهل بهشتم یا آتش؟ فرمود: از اهل آتش!

اعتراف عمر به اهانت خود نسبت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله‌

پیامبر صلی اللَّه علیه و آله غضبناک فرمود: چرا آن کسی که بهترین اهل بیتم و برادر و وزیر وارث و وصیّم و خلیفه‌ام در امتم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از مرا سرزنش کرده بر نمی‌خیزد تا بپرسد پدرش کیست و جایش کجاست «45»، آیا در بهشت یا در جهنم است؟
______________________________
(45) «ج»: تا بپرسد او کیست و پسر چه کسی است؟!
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 349
عمر بن خطاب برخاست و عرض کرد «46»: از نارضایتی خدا و رسولش به خدا پناه می‌برم. یا رسول اللَّه ما را عفو فرما خدا تو را عفو نماید و توبه ما را بپذیر خدا توبه تو را بپذیرد، ما را بپوشان خدا تو را بپوشاند، از ما بگذر خدا بر تو درود بفرستد «47». پیامبر صلی اللَّه علیه و آله حیا کرد و خودداری نمود.

اعتراض عمر به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در مورد زکات عباس‌

امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: عمر بود در زکات عبّاس، آن هنگام که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله او را برای جمع آوری زکات فرستاد، او برگشت و گفت: عباس زکات مالش را پرداخت نمی‌کند.
حضرت غضبناک شد و فرمود: سپاس خدا را که ما اهل بیت را از شرّ نسبتهای ناروائی که به ما می‌دهند در امان داشته است. عباس زکات مالش را منع نکرده است بلکه تو به عجله در باره او قضاوت کردی. او زکات چند سال را از پیش پرداخت کرده است «48».
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: عمر بعد از آن نزد من آمد و از من خواست که همراه او برای شفاعت نزد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله برویم تا از او راضی شود، و من هم این کار را انجام دادم.

اعتراض عمر به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در نماز بر جنازه منافق‌

و عمر بود در جریان عبد اللَّه بن ابی سلول که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله جلو رفت تا بر جنازه او نماز بخواند. عمر لباس حضرت را از پشت سر گرفت و به سمت خود کشید و گفت: «خدا ترا نهی کرده بر او نماز بخوانی و برای تو جایز نیست بر او نماز بخوانی»!! پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به او فرمود: وای بر تو، مرا اذیت کردی! من به احترام پسرش بر او نماز خواندم، و امیدوارم بخاطر این نماز من هفتاد نفر از فرزندان پدرش و اهل بیتش مسلمان
______________________________
(46) در کتاب فضائل عبارت چنین است: در اینجا بود که دومی (عمر) ترسید که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نام او را ببرد و او را بین مردم مفتضح کند. لذا برخاست و گفت: ....
(47) در کتاب فضائل عبارت چنین است: از ما بگذر خدا ما را فدایت گرداند. در اینجا حضرت حیا کرد و سکوت نمود، چرا که از اهل حلم و کرم و عفو بود. و سپس از منبر پائین آمد.
(48) «ب» و «د»: سپس پیامبر صلی اللَّه علیه و آله، عمر را از فرستادن برای زکات عزل نمود.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 350
شوند. و تو چه می‌دانی در نماز چه گفتم؟ من بر علیه او دعا کردم «49».

اعتراض عمر به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در صلح حدیبیّه‌

عمر بود در روز حدیبیّه که وقتی صلحنامه نوشته شد به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله اعتراض کرد «50» و
______________________________
(49) در بحار: ج 8 قدیم ص 200 روایت کرده است که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله وقتی به مدینه بازگشت عبد اللَّه بن ابیّ که از منافقین بود مریض شد. پسرش عبد اللَّه بن عبد اللَّه که مؤمن بود در حال جان کندن پدر نزد حضرت آمد و عرض کرد: یا رسول اللَّه، پدر و مادرم بقربانت، اگر تو به عیادت پدرم نیایی برای ما عار می‌شود. حضرت نزد او آمد در حالی که منافقین نزد او بودند. پسرش گفت: یا رسول اللَّه، برای او استغفار کن. حضرت هم استغفار نمود.
عمر گفت: یا رسول اللَّه، آیا خدا تو را نهی نکرده که برای اینان استغفار کنی یا بر آنان نماز بخوانی؟
حضرت توجهی به او نکرد. عمر دوباره سخن خود را تکرار کرد. پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود: وای بر تو! من مخیّر شدم و یکی را انتخاب نمودم. خداوند می‌فرماید: اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ، «می‌خواهی برای آنان استغفار بنما و می‌خواهی استغفار ننما».
وقتی عبد اللَّه از دنیا رفت پسرش نزد حضرت آمد و گفت: یا رسول اللَّه، پدر و مادرم فدایت، اگر صلاح بدانی بر سر جنازه پدرم حاضر شوی؟ حضرت حاضر شد و بر سر قبرش ایستاد. عمر گفت: یا رسول اللَّه، آیا خدا تو را نهی نکرده که هرگز بر کسی از آنان که مرده باشد نماز نخوانی و بر سر قبرش نایستی؟ حضرت فرمود: هیچ فهمیدی من چه گفتم. من گفتم: «خدایا قبر او و داخل بدنش را پر از آتش کن و او را به آتش برسان». اینجا بود که از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله حالتی که دوست نداشت ظاهر شد.
(50) در بحار: ج 20 ص 334 آمده است که در صلحنامه پیامبر صلی اللَّه علیه و آله با سهیل بن عمرو که از طرف مشرکین در حدیبیّه آمده بود، از جمله مطالب چنین نوشتند: «به این شرط که اگر مردی از ما نزد تو آمد اگر چه دین تو را قبول کرد او را به ما برگردانی ولی اگر از یاران تو نزد ما آمدند برنگردانیم». مسلمانان اعتراض کردند که چطور مسلمانی را به نزد مشرکین باز گردانیم. حضرت فرمود: «هر کس از ما نزد آنها برود خدا او را دور کند، و کسانی از آنها که نزد ما بیایند به نزد ایشان بر می‌گردانیم، اگر خدا اسلام را در قلب آنان بداند راه فرجی برایشان مهیّا می‌کند». در این حال ابو جندل پسر سهیل بن عمرو در حالی که زنجیر به دست و پایش بود و از سمت پائین مکه خارج شده بود آمد و خود را بین مسلمانان انداخت. سهیل گفت: ای محمد، این اول چیزی است که از تو وفای آن را می‌خواهیم و باید او را برگردانی. ابو جندل گفت: ای مسلمانان مرا به سوی مشرکین باز می‌گردانید، در حالی که مسلمان شده آمده‌ام. نمی‌بینید چه کشیده‌ام، و این در حالی بود که به سختی شکنجه شده بود. پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود: ای ابا جندل، صبر کن و به حساب خدا بگذار. خداوند برای تو و مستضعفینی که همراه تو هستند فرج و گشایشی قرار خواهد داد. ما بین خود و این قوم پیمان صلحی بسته‌ایم و عهد خدائی را به آنان سپرده‌ایم و آنان هم به ما سپرده‌اند و ما پیمان‌شکنی نمی‌کنیم.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 351
گفت: آیا در دینمان متحمّل ذلّت شویم «51»؟! پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود: «از اطراف من پراکنده شوید «52»، آیا می‌خواهید پیمان خود را بشکنم؟ من به آنچه با آنها نوشته‌ام وفا خواهم کرد. ای سهیل دست ابو جندل را بگیر».
سهیل هم او را گرفت و با غل آهنین محکم بست. ولی خداوند عاقبت کار پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را خیر و درستی و هدایت و عزت و فضیلت قرار داد.

اعتراض و انکار عمر در غدیر خم‌

عمر بود که در روز غدیر خم وقتی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله مرا برای ولایت نصب کرد «53»، او و رفیقش (ابو بکر) با هم گفتگو کردند. او گفت: «در اینکه کار پسر عمویش را بالا ببرد هیچ کوتاهی نمی‌کند». و دیگری گفت: «در اینکه بازوی پسر عمویش را بلند کند هیچ کوتاهی نمی‌کند».
همچنین در حالی که من منصوب شده بودم به رفیقش (ابو بکر) گفت: «این واقعا کرامت و بزرگی است». رفیقش با تندی به او نگاه کرد و گفت: «نه بخدا قسم، ابدا این سخن او را گوش نمی‌دهم و از او اطاعت نمی‌کنم». سپس به او تکیه داد و با تکبّر به راه افتادند و رفتند. خداوند هم بعنوان وعید و منع او در باره‌اش چنین نازل کرد:
فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّی، وَ لکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّی، ثُمَّ ذَهَبَ إِلی أَهْلِهِ یَتَمَطَّی، أَوْلی لَکَ فَأَوْلی، ثُمَّ أَوْلی لَکَ فَأَوْلی «54»، «نه تصدیق کرد و نه نماز خواند بلکه تکذیب کرد و پشت نمود. سپس با حال تبختر نزد اهل خود رفت. دوری از خیر دنیا برای تو باد! دوری از خیر آخرت برای تو باد»!
______________________________
(51) در «ج» اضافه کرده: تا آنجا که افراد لشکر اطراف پیامبر صلی اللَّه علیه و آله جمع شدند و گفتند: «آیا در دینمان ذلت متحمل شویم».
(52) «ب» و «د»: او را از نزد من بیرون کنید، آیا می‌خواهی پیمان خود بشکنم؟!
(53) «ج»: ولایت مرا اعلان کرد.
(54) سوره قیامت: آیات 31 تا 35. آیه «أَوْلی لَکَ فَأَوْلی ...» در روایت عیون اخبار الرضا علیه السّلام: ج 2 ص 39 بصورت بالا معنی شده است.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 352

اعتراض و استهزای عمر در بیماری علی علیه السّلام‌

عمر بود که همراه پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و عدّه‌ای از اصحابش برای عیادت من آمدند. رفیقش ابو بکر با چشم به او اشاره کرد و برخاست و گفت: یا رسول اللَّه، تو در باره علی چیزهایی به ما سپرده بودی ولی می‌بینم که به این مرض گرفتار شده است! اگر از دنیا رفت به چه کسی رجوع کنیم؟! پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود: «بنشین»، و این را سه مرتبه تکرار کرد. بعد رو به آن دو کرد و فرمود: «باز هم چنین کنید! بخدا قسم او در این بیماریش از دنیا نمی‌رود و بخدا قسم نمی‌میرد تا او را از غیظ و غضب پر کنید و پیمان‌شکنی و ظلم بسیار بر او روا دارید، و او را صابر و مقاوم بیابید. او نمی‌میرد تا از شما شرّها و بدیهایی ببیند. او با شهادت و قتل از دنیا می‌رود».

3 سوابق سوء ابو بکر و عمر و عثمان در مسأله خلافت‌

 

اتمام حجت با سلام بعنوان «امیر المؤمنین»

از همه اینها مهمّتر اینکه پیامبر صلی اللَّه علیه و آله هشتاد نفر که چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بودند جمع کرد و این دو نفر هم در بین آنان بودند و آن عدّه بعنوان «امیر المؤمنین» بر من سلام کردند. سپس فرمود: «من شما را شاهد می‌گیرم که علیّ برادر من و وزیرم و وارث من و خلیفه‌ام در امّتم و وصیّ من در خاندانم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از من است. به او گوش فرا دهید و او را اطاعت کنید». در میان آن عدّه، ابو بکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقاص و عبد الرحمن بن عوف و ابو عبیدة و سالم و معاذ بن جبل و عده‌ای از انصار بودند. سپس فرمود: «من خدا را بر شما شاهد می‌گیرم».
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 353

انتخاب یا انتصاب یا شوری؟!

سپس علی علیه السّلام رو به مردم کرد و فرمود: سبحان اللَّه از ابتلا به این دو نفر و فتنه ایشان یعنی گوساله و سامریشان که در قلوب این امت جا گرفته است! از یک طرف اینان اقرار کرده و ادعا نمودند که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله احدی را خلیفه قرار نداده و دستور شوری داده، و عده‌ای از آنان گفتند: پیامبر صلی اللَّه علیه و آله احدی را خلیفه قرار نداده بلکه آن حضرت فرموده است: «خداوند برای ما اهل بیت بین نبوت و خلافت جمع نمی‌کند»، در حالی که به همین هشتاد نفر فرمود: «به علی بعنوان امیر المؤمنین سلام کنید»، و آنان را به مطالبی که فرمود شاهد گرفت.
تعجب این است که آنان اقرار کرده و بعد ادعا کردند که پیامبر صلی اللَّه علیه و آله احدی را خلیفه قرار نداده و آنان به شوری دستور داده شده‌اند. سپس اقرار کردند که در باره ابو بکر مشورت نکرده‌اند و بیعت او کار ناگهانی و حساب نشده بود! چه گناهی بالاتر از کار ناگهانی و حساب نشده است! بعد ابو بکر عمر را جانشین خود نمود و در اینجا به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله اقتدا نکرد که مردم را بدون جانشین بگذارد!! وقتی در این باره به او گفته شد، جواب داد: «امت محمّد را مثل کفش کهنه رها کنم؟ بدون آنکه احدی را بر آنان خلیفه قرار دهم آنها را رها کنم»؟! که با این سخن به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله طعنه می‌زد و از نظر آن حضرت اعراض می‌نمود.
سپس عمر کار سومی کرد. نه طبق ادعای خود که پیامبر خلیفه‌ای تعیین نکرده مردم را رها کرد، و نه مانند ابو بکر خلیفه تعیین کرد. بلکه راه سومی آورد و خلافت را بین شش نفر شوری قرار داد و همه عرب را از آن خارج کرد. با این کار خود را نزد عموم مردم، محبوب‌تر کرد و آن پنج نفر را با فتنه و ضلالتی که در قلبشان جای داشت همتای من قرار داد.
سپس ابن عوف با عثمان بیعت کرد و بقیه هم با او بیعت کردند در حالی که از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شنیده بودند که در چند مورد عثمان را لعن کرده بود.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 354

ابو بکر و عمر بدتر از عثمان‌

امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: عثمان با آن گونه که بود از آن دو (ابو بکر و عمر) بهتر بود.
روزی سخنی گفت که نسبت به او رقّت پیدا کردم و گفتارش مرا متعجّب ساخت.
یک روز که من در خانه‌اش نزد او نشسته بودم عایشه و حفصه آمدند و میراث خود را از زمین و اموال پیامبر صلی اللَّه علیه و آله که در دست عثمان بود مطالبه کردند. عثمان گفت: نه بخدا قسم، نه احترامی نزد من دارید و نه پاسخ مثبت به شما می‌دهم. ولی شهادت شما بر علیه خودتان را می‌پذیرم. شما دو نفر نزد پدرانتان (ابو بکر و عمر) شهادت دادید از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شنیده‌اید که گفته است: «پیامبر ارث نمی‌گذارد، هر چه باقی بگذارد صدقه است». سپس به یک عرب بیابانی احمق که بر پاشنه‌هایش بول می‌کرد «55» و با بول خود تطهیر می‌نمود بنام مالک بن اوس بن حدثان یاد دادید و او هم همراه شما شهادت داد «56»، و در میان اصحاب پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از مهاجرین و انصار احدی جز شما و آن اعرابی به این مطلب شهادت نداد. بخدا قسم شکی ندارم که او بر پیامبر دروغ بست و شما هم با او به آن حضرت دروغ بستید. ولی من شهادت شما دو نفر را بر علیه خودتان قبول می‌کنم. بروید که حقی ندارید.
آن دو از پیش عثمان برگشتند در حالی که او را لعن می‌کردند و به او ناسزا می‌گفتند «57». عثمان گفت: برگردید، آیا شما به این مطلب نزد ابو بکر شهادت ندادید؟
گفتند: آری. گفت: اگر بحق شهادت داده‌اید پس حقّی ندارید، و اگر به باطل شهادت داده‌اید بر شما و بر کسی که شهادت شما را بر علیه این خاندان قبول کرد لعنت خدا و ملائکه و همه مردم باشد! امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: سپس عثمان نگاهی به من کرد و تبسّمی نمود و گفت: ای
______________________________
(55) کنایه از اینکه در هر شرایطی بول می‌کرد و مبالات از آلودگی پاهایش نداشت.
(56) «ب» و «د»: سپس اعرابی پا برهنه‌ای از قبیله قیس را ملاقات کردید که بر پای خود بول می‌کرد و او همراه شما شهادت داد.
(57) «الف» و «ب» و «د»: برگشتند در حالی که گریه می‌کردند و به او ناسزا می‌گفتند.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 355
ابا الحسن، آیا در باره این دو قلب تو را شفا دادم؟ گفتم: آری بخدا قسم و مطلب را رساندی و حق گفتی، خدا جز بینی آنان را بر خاک نمالید.
بعد فرمود: اینجا بود که نسبت به عثمان رقّت پیدا کردم و دانستم که منظور او از این کار رضایت من بود و او در خویشاوندی از آن دو (ابو بکر و عمر) نزدیک‌تر است و نسبت به ما از آن دو بیشتر خودداری می‌کند، اگر چه عذری و حجتی در حکومت بر ما و ادعای حقّ (خلافت) ما ندارد.
روایت از کتاب سلیم:
1. بحار: ج 8 قدیم ص 223.
2. بحار: ج 75 ص 467.
3. بحار: ج 80 ص 350.
4. بحار: ج 81 ص 162.
5. بحار: ج 81 ص 376.
6. بحار: ج 103 ص 165.
7. بحار: ج 103 ص 336.
8. کشف اللثام: ج 1 ص 122.
9. فضائل السادات: ص 389.
روایت با سند به سلیم:
1. غیبت نعمانی: ص 52.
2. مشارق انوار الیقین: ص 191.
3. ارشاد القلوب: ص 398.
4. فضائل شاذان: ص 134.
أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم، ص: 356

15 احتجاجات امیر المؤمنین علیه السّلام در مورد ابو بکر و عمر و عثمان:

 

اشارة

خطبه امیر المؤمنین علیه السّلام در صفین در توصیف مرد جنگ، اصحاب پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در میدانهای جنگ، اظهار شجاعتهای عمر در ایام صلح، اخبار امیر المؤمنین علیه السّلام از عاقبت اصحابش، چرا باید ابو بکر و عمر و عثمان خلیفه شوند؟ سوابق فرار و ترس عمر در جنگها، سند بت‌پرستی ابو بکر و عمر، ظلم ابو بکر و عمر در استدلال با حق امیر المؤمنین علیه السّلام، کوتاهی امت در لعنت گمراه‌کنندگان، مانع امیر المؤمنین علیه السّلام از افشای حقایق، گرفتاری امیر المؤمنین علیه السّلام با مردم.
احتجاجات امیر المؤمنین علیه السّلام در مورد ابو بکر و عمر و عثمان‌